جاییکه از بستری شدنش خوف هست .نمی دونم چی شد البته می دونم اما نه حوصله اش رو دارم نه اهمیت دارد .اما با هرچه تلاش و همت بود خودم رو رسوندم به بیمارستان البته چقدر زحمت داشت برای بچه ها .اما حکمتها داشت .شب اول در اورژانس انگار که در کمپ ترک اعتیاد بودی وقتی اتاق بغل دستت برادران معتاد بودند .تا ساعت ۳ ترس داشتم پلک رو هم بزارم .و دو روز بعد در بخش .انگار خدا فرستاد من رو تا یه اموزش خیاطی کاور تخت ها رو بیام خونه بکار بگیرم . منبع
درباره این سایت